برگ 45- ماه هفتم

فدای تو بشم که اینقدر سیب دوست داری... تا یه تیکه سیب میخورم تکون میخوری، انگار که مستقیم میره تو دل تو...

محمدبهراد عزیزم، الان هفته 28 هستیم. اوایل ماه هفتم. یعنی حدود 200 روزه که با همیم. من و تو. دوتایی. همه جا. هر لحظه... از الان دلم برات تنگ میشه. برای تکون خوردنات... برای لگد زدنات... برای سیب دوست داشتنات... شکر خدا همه چیز خوبه ولی هنوز با انسولین نتونستم کنار بیام. خیلی سعی کردم با رژیم غذایی بتونم قندم رو کنترل کنم. ولی هنوز نظر دکتر تزریق انسولینه. البته فعلا با دوز کم اما احتمالا بعدا بیشتر میشه. عزیزم پنجشنبه این هفته یعنی 21 خرداد با خاله معصوم و بابا حسین رفتیم برات خرید کردیم. ست کالسکه و کریر، چند تا لباس مباس، حوله، سرویس تخت و کمدت رو هم سفارش داریم که انشاءالله تا اوایل تیرماه آماده میشه. کلی گشتیم تا از جاهایی خرید کنیم که قیمتش مناسب تر باشه و خدا را شکر همین طور هم شد. ست کالسکه 420 تومان، تخت و کمد هم 1.200 تومان.  قرار شده بابا حسین این هفته یک روز مرخصی بگیره تا دیوارهای اتاق رو بشوریم و برای چیدن وسایل آماده کنیم.

این روزها کمردرد خیلی اذیتم میکنه. تقریبا دیگه مشخص شده که باردارم. توی مترو بعضی از خانمها بلند میشن تا من بشینم روی صندلی. خدا خیرشون بده. هفته دیگه ماه مبارک رمضانه و احتمالا نمیتونم توی اداره خوب به خودم برسم. شاید یکی دو هفته دیگه بیشتر نتونم سرکار برم. تهوع صبحگاهی هم همچنان چند روز یکبار میاد سراغم. البته نسبت به ماههای اول خیلی کمتر شده.

تصمیم گرفتم دکترم رو عوض کنم. واقعیتش اینه که نتونستم با دکتر منصوری کنار بیام. تا الان یکبار هم فشار خونم رو نگرفته! از خانم دکتر فتانه زنوزی وقت گرفتم که انشاءالله 11 تیرماه میرم. گل مهربونم، خوب باش و قوی... برای دیدن روی ماهت لحظه شماری میکنم ولی لطفا زودتر از موعد نیا که غافلگیرمون نکنی... 

/ 0 نظر / 40 بازدید