برگ 44- اولین حرکات فرشته ام...

بالاخره فرصت شد بعد از دو ماه بیام و بنویسم. این دو ماه اتفاق های خیلی خوبی افتاد. جنسیت نی نی رو فهمیدیم، براش اسم گذاشتیم، اولین تکون هاشو حس کردم... خدایا چقدر حس زیبایی است... ممنونم از تو به خاطر این همه لطف و بزرگی ت...

تعطیلات عید به توصیه دکتر جایی نرفتیم. توی سونوی ان تی دکتر احتمال داده بود جنسیت نی نی پسر باشه. برای همین وقتی بابایی رفت مشهد و قرار بود اولین وسیله ات را برای تبرک از مشهد بخره، یه پتوی پسرونه خرید... من هنوز شک داشتم نی نی دختره یا پسر. آخه حالم نه خیلی بد بود و نه خیلی خوب. چون توی خانواده ما به صورت موروثی سر بچه های دختر مامانا خیلی اذیت میشن و سر پسر اصلا متوجه بارداری نمیشن... ولی من بینابین بودم... اون چند روزی که بابایی رفته بود مشهد، من رفتم خونه مانو و خاله ها... خیلی برام سخته شب جایی غیر از خونه خودمون باشم. ولی بابایی تاکید کرده بود تنها نمونم خونه...

توی تعطیلات عید نوبت سونوگرافی داشتم. با هم رفتیم مطب و اجازه گرفتم بابایی هم بیاد داخل اتاق. وقتی دکتر داشت سلامتی نی نی رو بررسی میکرد، گفت جنسیت پسره... نمیدونی عزیزم بابایی چه ذوقی کرده بود، اونقدر که پرسید مطمئنید آقای دکتر، یعنی قطعیه؟ دکتر خنده اش گرفته بود و گفت بله... پسره... برای من واقعا فرقی نداشت نی نی چی باشه، ولی از خوشحالی بابایی خندم گرفته بود... خدایا شکرت که نی نی مون سالمه...

مانو برات چند دست لباس خریده، چون نمیدونسته دختری یا پسر، یکی دو تا لباس دخترونه هم توی لباسا هست، ولی بیشترش پسرونه است... از مانو انتظار ندارم برات خرید کنه، دلم میخواد خودمون وسایلت رو بخریم. سعی میکنم وسایل ضروری بگیریم که اسراف نشه...

رژیم دیابت و قرص تیروکسین رو همچنان ادامه میدم و تحت نظر دکتر هستم. بعد از عید تقریبا حالم بهتر شده. الان هفته 20 رو دارم میگذرونم. توی روایات خوندم که چهارماه و ده روزگی روح به جنین دمیده میشه... اون روز مدام قرآن میخوندم و دعا میکردم، ازت خواستم سلام مرا به خدایت برسانی... شب جمعه بود و قرار بود بریم مسجد، ولی برنامه عوض شد و رفتیم برغون... عزیزم، هر روز برات آیت الکرسی میخونم و باهات حرف میزنم... چند روزی هست که اولین تکون خوردنات رو حس میکنم. مثل اینکه یه حباب توی دلم باشه و گاهی حرکت کنه... خدایا از تو میخواهیم فرزندی سالم و صالح به ما عطا کنی تا نور چشم ما باشد... آمین... خدایا، تجربه حس مادرانگی را نصیب همه منتظرا بکن...

بهراد عزیزم... این نامی است که بابایی برات انتخاب کرده و چون خیلی پرمعنا است، من هم دوستش دارم... فعلا تو را محمد بهراد می نامم... عزیزم... نیکمرد باش مانند نام نیکت... جوانمرد و دارای خصلتهای پسندیده... 

/ 2 نظر / 43 بازدید
سمیه

من اتفاقی امروز وبلاگ شما رو دیدم و همشونو خوندم،خیلی خوشحالم و امیدوارم به سلامتی فارغ بشید

yasaman

سلام عزیزم بهت تبریک میگم به خاطر موجود کوچکی که در شکم داری به طور کاملا اتفاقی وبلاگتون رو دیدم .باور نمیکنی اگه بگم با وجودی که در جایی هستم که سرعت اینترت فوق العاده پایینه (خواندن مطالب وبلاگ شما تقریبا 2 و نیم ساعت طول کشید) ولی انقدر که زیبا نوشته بودید نتونستم ازشون بگذرم , بنابراین وقت گذاشتم و همشون رو خوندم.با خوندن مطالب شما متوجه شدم که صبر و بردباری شما از من هم بیشتره.امیدوارم زایمان راحتی داشته باشی و خداوند فرزند سالم و صالحی بهتون بده.میبوسمت