برگ 47- لحظه دیدار نزدیک است

به نام خدایی که خیلی مهربان است...

سلام پسرم... شاید این آخرین نوشته ای باشد که در دوران بارداری برایت مینویسم. چرا که لحظه دیدار نزدیک است... شور و شوقی وصف ناشدنی همراه با اضطراب سراسر وجودم را گرفته است. حدود 10 روز دیگر قرار است در آغوش بگیرمت... حس عجیبی است. نگرانم نکند نتوانم وظایف مادریم را انجام دهم، از طرف دیگر دلم میخواهد زودتر روی ماهت را ببینم. یادت نرود، تو هدیه خدایی برای ما... میخواهم زودتر هدیه خدای مهربانم را ببینم. نمیدانم چرا اشک امانم نمیدهد... اشک شوق است میدانم. 

این روزها خیلی دل نازک شدم. دلم برای لگد زدنهایت، تکان خوردن هایت و سکسکه هایت تنگ میشود. 

روی دیوار اتاقت چند تا نقاشی خوشگل کشیدم. کاش دوستشان داشته باشی. 

دیروز صورت و دستهایم به شدت ورم کرده بود و خیلی ترسیدم. روی صورتم چند تا نقطه نقطه قرمز شده. در کل بارداری حدود 5 - 6 کیلو اضافه کردم و نگرانم نکنه موقع تولد وزنت کم باشه! 

فردا احتمالا آخرین ویزیت دکتر خواهد بود و برای هفته دیگر یعنی پایان هفته 39 برایم تاریخ زایمان مشخص کرده است. دلهره عجیبی دارم. 

عزیزم قوی باش و سالم... من و پدرت بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت هستیم. ولی یادت باشد قبل از آمدن سلام ما را به خدای مهربان و فرشته ها برسانی...

/ 0 نظر / 52 بازدید