برگ 40 - هیچ

یک حس عجیبی دارم. شبیه بی‌تفاوتی. شبیه نیستی. شبیه هیچ! نمی‌دانم گریه کنم بهتر می‌شوم یا بدتر. نمی‌دانم باید لبخند بزنم یا نه. اصلا دلم هم نمی‌خواهد به خودم زحمت لبخند زدن یا اشک ریختن بدهم. دلم می‌خواهد همه چیز صامت باشد. هیچ صدایی نیاید. من هم حرفی نزنم. کسی نگاهم نکند. کسی را نگاه نکنم. دلم می‌خواهد سرم را روی بالشی از ابر بگذارم و جایی بروم که هیچ چیز در میدان دیدم نباشد. نه درختی،‌ نه آدمی، نه خورشیدی... دلم خلاء می‌خواهد. 

/ 4 نظر / 41 بازدید
صدف

گل من نگران نباش مطمین باش خدا میبینه ما هار ا. منم یه بار انتقال دادم نشد همین حال تو را داشتم میدونم چه قدر سخت اما برو یوگا حتما .الان دارم دوباره میرم واسه سیکل اما پرانرژی تر ا زقبام نه خسته تر.چون میدوونم اون بالایی ختما هوامو داره .توکلت به خدا باشه

شیما

عزیزم انشا ا... به حق آقای شبهای محرم به زودیه زوووود دامنت سبز شه.. خدا دوستمون داره که منتظرمون گذاشته نازنینم.. انشالاه پایان انتظارت نزدیک باشه عزیز دلم.. توسل کن به آقام امام رضا...

نی نی انتظار

سلام محیا جونم [قلب] چرا نیستی عزیز دلم [ناراحت] محیا جون دلم آروم و قرار نداره دوستم . به من سر بزن [دلشکسته] منو از دعای خیرت محروم نکن [فرشته]